تبليغاتX
دنیای عاشقها


دنیای عاشقها

گل سوسن گل یاس,شهر عاشقها کجاست بیا با هم بخونیم دنیا مال عاشقهاست


سلام من نيايش دوست ستايش هستم

چند روز پيش پدر ستايش در يك تصادف ناگهاني جان خود را از دست مي دهد به همين علت ستايش از همه ي شما عذر خواهي كرد و گفت:يه مدتي نمي تواند آپ كند....
ستايش جان صميمانه مرگ پدرت را بهت تسليت مي گم و اميدوارم غم آخرت باشه...

لحظه ي وداع من و تو اون روز تماشايي بود             در سكوت هر دو فرياد بي فردايي بود

خداحافظ

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سخن عشق

                             iet63s5fc5kmyy11t8r8.jpg

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند:

ثروت، شادي،غم، غرور، عشق و ..روزي خبر رسيد که

به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره

قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق

مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق

جزيره بود.وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق

از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد

کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر

شوم؟"ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل 

قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."پس عشق

از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک

خواست.غرور گفت: "نه نمي توانم تو را با خود ببرم

چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مراکثيف

خواهي کرد."غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او

گفت:"اجازه بده تا من با تو بيايم."غم با صداي حزن آلود

گفت:"آه،عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها

باشم."عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.

اما او آن قدر غرق شادي و هيجانبود که حتي صداي

عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد

و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده

گفت:"بيا عشق، من تو را خواهم برد."عشق آن قدر

خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد

را بپرسد و سريع خود را داخل قايق وانداخت و جزيره

را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه

خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را

نجات داده بود،چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد

"علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي

ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟علم

پاسخ داد: "زمان"عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او

چرا به من کمک کرد؟"علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

"زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق

است."گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار

کند، برآنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی

غم در بغل می‌گیرند بسیارطولانی و بر آنها که به

سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما برآنها

که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست

چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي

 عشق را متجلي سازد...........؟

                                    c7tcc8400yibnfwhtpm.gif

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نامه

                    

ای عزیز همدل من              در سفر بال و پر من

به تو نامه می نویسم                که تویی همه کس من

به شهر خاک و آهن  کردم هجرت

به زخم خنجر دوست کردم عادت

دراینجا هر کسی گوید با تو رفیق است

در اینجا بر هر آستین صد فریب است

به هر کوی و خیابان روبهانی لانه دارند

به هر دیوار و بومی جغد شومی خانه دارد

هر خوبی تحسین با بدی ست

به قانونی نانوشته عاشق سربدار است

نه دیروزی ببینند و نه فردا به فکر لحظه فانی خرابند

دگر چه می خواهی که بگویم من ز غربت

به غیر خود خوری راهی نمانده

در اینجا بدتر از بد را چو یک بت می پرستند

در اینجا بدترین را می ستایند

نه فریادی نه حقی نه مشتی گره کرده نه امید رهایی

همه نیرنگ و خون همه تزویر

همه بند است و استبداد و زنجیر

گرفتار بلایی آسمانی سوزند همه خانه های زندگانی

نه مرحم دارد نه آدم آدمی

نه حاکم عدل دارد نه محکوم حرفی گفتنی

همه نیرنگ و خون همه تزویر

همه بند است و استبداد و زنجیر

به پایان آمد این نامه ولی غربت اینچنین است

سراب خوش خط و خالش همین است

عذاب بی کسی اینجا بدترین است

از همه حکم ها تبعید سخت ترین است

 

 

                        l87nu748gxszul3ed2nc.jpg

 

 

 

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق من

     

                        

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عاشقی...

                     

قصه ماه و پلنگ

قصه پروانه و شمع بلدم

من شنیدم قصه های کوه و فرهاد

ناله های رفته بر باد

قصه ماهی و تور ماهیگیر

که می گه با التماس، منو از دریا نگیر

من همون فرهادیم که ناله به دل سنگت می کنم

من همون ماهیم که التماست می کنم

تو همون مسافری ،که آب به پشتش می ریزن

تاتو از سفر بیای ،من از اشک به دریا می ریزم

اگه عاشقی گناهه، منواعدامم کنید

اگه سادگی جرم ،منو محکومم کنید

که من اون عاشق سادم

که به تو دلم رو دادم.

 

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

همیشه دیر

                      

روی هرچی دس گذاشتم یکی زودتر اونو برده

روی سرنوشتم انگار مهر این حادثه خورده

 

همیشه بهم می گفتن تو دوباره دیر رسیدی

دوباره شکست و تاخیربا یه دنیا نا امیدی

 

گلی رو که من می خواستم یکی قبلا چیده بودش

قبل من یکی به مقصد همیشه رسیده بودش

 

نیمکت رو به بلوطا شد مال یه کس دیگه

اخه دیر رسیده بودم اینو یه پرنده می گه

 

قبل من یکی طلسم قلعه رو شکسته

حالا رفته توی قلعه خوش و بی غصه نشسته

 

هدیه ای که دیده بودم قبل من یکی خریده

من همون مسافرم که به ترن با ز نرسیده

 

همیشه دیر می رسیدم حتی موقع قرارم

حالا هم واسه همینه که تو دنیا تورو دارم

 

تورو هرگز نمی دیدم اگه زود رسیده بودم

اگه اون گل و به موقع از تو صحرا چیده بودم

 

توی بازی زمونه خیلی وقتا دیگه دیره

یکی اما پیدا می شه که دس تورو بگیره

 

نکنه هنوز همونم یه مسافر توی بن بست

که رو جاده های حسرت با نگاهش می کشه دست

 

راس بگو حقیقتی تو؟یا تو خواب و رویاهامی

بگو که دیر نرسیدم تو تا اخرش باهامی

 

بگو چون که دیر رسیدم تو مال منی همیشه

قصه مارو اگر چه هیچکی باورش نمی شه

                                                           (مریم حیدر زاده)

 

 

 

 

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

رنگ خیال

                  

رنگ تو بسته خیالم               هنوزم یادتودارم

عکس تو به روی قلبم            عشق توتو دل تنگم

عزیزم منو تو مثل آب و آتیشیم

نمی شه مادوتا با هم باشیم

من مثل پرنده مهاجرم ،تویی زنجیربه زمین

من مثل کویرم وتو مثل یه چشمه آب

عزیزم می بینمت اما فقط توی سراب

 

رنگ تو بسته خیالم               هنوزم یادتودارم

عکس تو به روی قلبم            عشق توتو دل تنگم

عزیزم منو نو مثل بهارو خزونیم،نمی شه باهم باشیم

تویی دل داده به این شهر    بزرگ منم اون چکاوک بی آشیون

من مثل آسمون سیاه شبم     تو خورشید وقت سحرم

عزیزم می بینمت،اما به وقت سفرم  اما به وقت سفرم.

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سفر به عشق

                                  

 

وقت نوشتن از عشق همش دستام می لرزید

وقتی می خوندم از اون همش دلم می ترسید

هی به  خودم می گفتم دروغی عاشق نشی

یاتودست این و اون نیفتی بازیچه شی

تو سیل اشک و تردید باچتر عشق و امید

رفتم میون راهی که چشمام آخرش رو نمی دید

گفتم یا جون می بازم یا اسطوره ای می سازم

رفتمو رفتمو رفتم

تا اون ور کوه خیال

تا بالای دره ای که بهش می گن رویای محال

رفتم میون دشت عشق

گذشتم از دل کویرسرنوشت

بالای کوه دره جنگل زلفات رو دیدم

وقت گذشتن از کویر افتاب داغ عشقتو دیدم

گفتم به جون خریدم       کویر و کوه و دریا

خورشید داغ عشقت       شبنم زلال چشمت

 

 

 

نویسنده: setayesh ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to loversworld.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20